انتخاب سردبیرصوتکتاب

با عقل در عاشورا – بخش دوم

خيانت، يك مسئله تدريجى است.

خیانت، یک مسئله تدریجى است. شمر هم ناگهان شمر نشد. شمر از خط مقدم جبهه على‌بن‌ابى‏طالب(ع) به خط مقدم جبهه یزید آمد. همه به ‏تدریج شمر مى‏شوند. همه ما این چنین هستیم و کم‌کم شمر مى‏شویم؛ به طورى که اگر از ابتدا به خود ما بگویند که شما بیست سال دیگر چنان آدمى خواهى بود، خودمان هم باور نمى‏کنیم؛ ولى بعد چنان مى‏شویم و کم‌کم به‏ راحتى باور هم مى‏کنیم. مسئله خیانت در انقلاب، غدّه بدخیمى است و آن موقع هم این گونه بود و هم الان نیز مى‏تواند آن گونه باشد. این غدّه کم‌کم رشد مى‏کرد. هیچ‏ کس خائن به دنیا نمى‏آید. همه کم‌کم خائن بار مى‏آیند و خود نیز در این قضیه، مقصّر هستند و یک نمونه هم وقایع کربلاست. بعضى از جلادهاى کربلا قبلا سوابق خوبى در اسلام و حتى در جهاد داشتند و برخى اصلا رزمنده اسلام بودند، جبهه رفته بودند و در رکاب على‌بن‌ابى‏طالب(ع) جنگیده بودند؛ چنان که اگر تیر مثلا به ‏جاى بازو به گلویش خورده بود، اکنون جزء شهداى اسلام بود. اما اینک به کربلا آمده تا سر امام حسین(ع) را از تن جدا کند.

امام حسین(ع) همه این‌ها را مى‏دانست و مى‏دانست که چه اتّفاق‌هایى در شرف وقوع است. اصحابش نیز مى‏دانستند. البته اصحاب حسین(ع) با حس ششم خود مى‏فهمیدند و مى‏پرسیدند که چرا ایشان چنین با عجله به سوى کربلا و به سوى شهادت مى‏رود؛ ولى یک حسّ هفتمى هم در کار بود که به آن‌ها مى‏گفت: چیزى مهم‏تر از نفس “حاکم شدن” و حکومت، وجود دارد که ابتدا باید همان تأمین بشود و آن “اصول‌گرایى در حکومت” است، این ضرورت اول است. چرا ضرورت اول است؟ زیرا نه “حقیقت” و نه “عدالت”، تابع قراردادها و آراى ما نیستند؛ قراردادى نیستند. وقتى دشمنان اسلام در لباس دوست، وارد نرخ‏گذارى ارزش‌هاى انقلاب و حکومت دینى شدند و عده زیادى از مردم هم سیاهى لشکر دشمن شدند و بى‏تشخیص بودند و هر بادى که به بادبانشان مى‏وزید، دینشان را عوض مى‏کردند، لازم بود که کسى، یک شخص معتبرى، به این اوضاع بگوید: “نه”، و امام حسین(ع) گفت. این “نه” گفتن، کار بسیار سختى بود. براى این “نه” گفتن و براى یک انقلاب، زبان چرب، کافى نیست. براى تشکیل دولت صالح هم زبان چرب کافى نیست. بسیارى صلاحیت‌هاى دیگر، صلاحیت‌هاى باطنى و اخلاقى، صلاحیت‌هاى نظرى و عملى لازم است. عدّه‏اى هم بودند که طوطى‏وار و تحت تأثیر جنگ روانى دستگاه‌هاى تبلیغاتى حکومت معاویه و یزید، امام حسین(ع) را قانون‏شکن و فتنه‏گر تلقّى مى‏کردند که او جنگ‏طلب است و مى‏خواهد تفرقه بیندازد. آن‌ها تحت تأثیر تبلیغات دستگاه بودند و تئوریسین‏هاى جنگ روانى معاویه (یکى از اصلى‏ترین نقاط قوت دستگاه معاویه، تیم‌هاى جنگ روانى و پخش شایعه و تبلیغات‌چى‏هاى او بود که در سقوط حکومت امام حسن(ع) هم خیلى نقش داشتند و امام چند تا از این‌ها را گیر آوردند و اعدام کردند) در توجیه قضیه کربلا بسیار قوى و پیچیده عمل کردند و موفق هم بودند. چون على‏رغم آن که خودشان، خون‏ریزترین آدم‌ها بودند، در افکار عمومى جا انداختند که حسین(ع)، به دنبال فتنه و خون‏ریزى و خشونت است. عدّه‏اى هم امام حسین(ع) را موعظه مى‏کردند.

بگذارید نمونه بیاورم. عبداللَّه‌بن‌عمر، یک نمونه است. ایشان یک آدم مقدّس و متشرّع و در عین حال عجیبى بود. کسى که با على(ع)، احتیاطا بیعت نکرد، با دست على(ع) بیعت نکرد، بعدها با پاى حجّاج بن یوسف ثقفى بیعت کرد. آن‌جا احتیاط شرعى کرد و این‌جا دیگر احتیاط شرعى نکرد! عبداللَّه بن عمر از کسانى بود که  امام حسین(ع) را با حُسن ‌نیت نصیحت کرد. مى‏گفت: آقا، اصولا مستحضرید که جنگ فى نفسه بد است. خوب، امام حسین(ع) هم مى‏دانست که جنگ فى نفسه بد است؛ اما مگر ما اساساً در تاریخ، چیزى به ‏نام “جنگ فى نفسه” داریم؟ در صحنه واقعى اجتماع، ما “جنگ فى نفسه” نداریم. بله، جنگ فى نفسه بد است؛ اما کجاى تاریخ واقعى و جامعه واقعى، چیزى به اسم “جنگ فى نفسه” داشته‏ایم؟! وقتى عقایدى و آیین ملتى مورد تهاجم قرار مى‏گیرد، این دیگر “جنگ فى نفسه” نیست و معتقدینش دیگر نمى‏توانند بى‏طرف بمانند. بى‏طرفى و صلح‏طلبى در برابر هیئت ظلم، ابدا یک فضیلت نیست؛ یک رذیلت عریان است. این‌جا دیگر جنگ و خون‏ریزى هم مقدّس مى‏شود. کشتن و کشته شدن هم عبادت مى‏شود. در دعاهایى که براى امام زمان(عج) رسیده و سند درستى هم دارد، آمده که “خدایا، از تو مى‏خواهم که خون دشمنانت را به دست من بریزى و از تو مى‏خواهم که خون من به‏دست دشمنانت ریخته شود”. ما، جنگ و صلح، دشمنى و دوستى داریم؛ ولى دشمنى و دوستى، به‏ خاطر عدالت، در راه حقیقت و براى فضیلت را قبول داریم. اما جنگ و صلح به‏خاطر دنیا و قدرت و آقایى کردن و برده گرفتن و خوردن و بردن نداریم. خون‏ریزى براى کسب منافع دنیایى، حرام است. اما اگر قرار شد که ارزش‌ها را ماست مالى بکنند (عده‏اى پیدا مى‏شوند و این سطل ماست را روى سر شما خالى مى‏کنند)، باید روشن بشود که حق و باطل کجاست؟ من مثال بزنم براى این که مستند به تاریخ شود. چون سؤال فرمودید که این انحراف‌ها چقدر عمدى بود؟ چقدر غیر عمدى بود؟ چقدر خزنده بود و چقدر جهنده و ناگهانى بود؟ آیا اجتناب‏پذیر بود یا نبود؟

 مرحوم طبرسى در کتاب احتجاج نقل مى‏کند بعد از این که معاویه حکومت را در اختیار گرفت، در یکى از جلسه‏هاى مذاکره با امام حسن(ع) که دیگران هم بودند، آن‌جا امام حسن(ع) با معاویه، مشاجره‏اى دارند و وارد بحث مى‏شوند؛ تا به معاویه، حالى کنند که ما پشت پرده قضایا را مى‏دانیم و به حضّار هم بفهمانند و مشروعیّت دستگاه را علناً زیر سؤال ببرند. مى‏دانید که امام حسن(ع) با آن قرارداد صلح، شکست مسلم نظامى را به یک پیروزى مسلم سیاسى تبدیل کردند؛ زیرا شکست نظامى‏شان قطعى بود. اما ایشان حتى در همان جلسات پس از قرارداد، مشروعیّت دستگاه را به شکل‌هاى مختلف و علنى زیر سؤال بردند. مرحوم طبرسى در احتجاج نقل مى‏کند که در آن جلسه، امام حسن(ع) با معاویه درگیر لفظى شدند و فرمودند که آیا از یاد برده‏اى روزى را در آغاز حکومت خلیفه سوم – که بنى‏امیّه بعد از شکست‌هایى که خورده بودند، دوباره و این بار به ‏نام دین وارد حکومت شدند – پدرت ابوسفیان که چشمانش درست نمى‏دید، از حسین ما که هنوز کودک بود، کمک خواست تا او را به قبرستان برساند و حسین، دست پدرت را گرفت و به قبرستان برد و پدرت بالاى سر قبر شهداى احد که رسید، روى قبر حمزه ایستاد و چه گفت؟ با صداى بلند خطاب به شهدا گفت: “یا اهل القبور، انّ الذى کنتم تقاتلونا علیه صار باَیدینا و انتم رمیم.”؛ آن چیزى که ما و شما به‏خاطرش جنگیدیم (یعنى حکومت)، دوباره به‏ دست ما افتاد و اینک شما یک مشت خاک هستید. مى‏بینید که ابوسفیان به شهداى اسلام و به اصحاب پیامبر(ص) چه مى‏گوید و چگونه آن‌ها را تحقیر مى‏کند؟! مى‏گوید دوباره بعد از بیست سال، حکومت به دست خود ما افتاد؛ اما شما رفتید و مشتى خاک از شما شهدا مانده و در زیر خاک پوسیدید. در این لحظه، امام حسین(ع) وقتى این جمله را شنید، گرچه کودکى بود، به ابوسفیان گفت: “زشت باد روى تو! گم شو!!” و دستش را از دست ابوسفیان بیرون کشید و رفت و ابوسفیان نابینا هم در بیابان ماند که اگر نعمان بن بشیر، او را پیدا نکرده بود، در بیابان مرده بود.

 مثال دیگر که آن هم جالب است؛ وقتى است که شورشى در مدینه علیه خلیفه سوم به پا شد که متأسفانه به قتل خلیفه سوم منجر شد. هم جناح‌هاى سالم اسلامى که واقعا براى عدالت به دستگاه معترض بودند – مثل مالک‌اشتر و کمیل – و هم جناح‌هاى فاسدى که صرفاً دنبال قدرت بودند و هم برخى از خوارج در آن شورش، حضور داشتند. خیلى‏ها درگیر بودند؛ زیرا به تدریج دیگر در آن سال‌ها ماهیت حکومت اسلامى داشت عوض مى‏شد و از طرفى، بعضى از اصحاب پیامبر(ص)  در مرزهاى اسلامى با کفار مى‏جنگیدند؛ چون در زمان خلیفه دوم و سوم، اسلام به سرعت پیشرفت مى‏کرد و گسترش فیزیکى مى‏یافت. آن وقت، بعضى از اصحاب پیامبر(ص) که در مدینه و در درگیرى‏هاى سیاسى مرکز حکومت، درگیر بودند، علیه خلیفه سوم انتقاد مى‏کردند و معترض بودند که چرا از بیت‌المال، سوءاستفاده مى‏شود و رانت‏خوارى و مسائلى وجود دارد که به خصوص در سال‌هاى آخر حکومت خلیفه سوم پیدا شده بود و خود اهل سنّت، محدّثین و مورخین اهل ‌سنّت هم این را نقل کرده‏اند و قبول دارند.

 نقل شده که بعضى از اصحاب پیامبر(ص) که در مدینه در این شورش دست داشتند، نامه‏هایى به دوستانشان نوشتند که در مرزهاى سرزمین اسلام با امپراتورى روم و دیگران مى‏جنگیدند. حکومت مرکزى هم کم‌کم در دست بنى‌امیّه افتاده و امثال معاویه بر سر کارها آمده بودند؛ یعنى همان اسلام قلابى کم کم داشت مسلّط مى‏شد. آن اصحاب پیامبر(ص) در مدینه که در شورش دست ‏اندر کار بودند، به اصحابى که در جبهه‏هاى مرزى جهاد مى‏کردند، نامه‏هایى نوشتند و آن‌ها را به مرکز فرا خواندند. نوشتند: “اِنَّما خَرَجْتُمْ اَن تُجاهِدُوا فىِ سَبیلِ اللَّه وَ تطلبونَ دِینَ مُحَمَّد فانَّ دینِ محمّد قد اُفسِدَ مِن خَلفِکم و تُرکَ فَهَلُمّوا وَ اقِیمُوا دین مُحمّد أَقِدِمُوا فَإِن کُنْتُمْ تُرِیدُونَ الْجَهَادْ فعندناالجهاد.”؛ یعنى “شما به جبهه‏ها رفتید و آن‌جا در راه خدا و براى گسترش اسلام و احیاى اسلام جهاد مى‏کنید؛ اما پشت سرتان، پشت جبهه و مرکز حاکمیّت، فاسد و خراب شده و نزدیک است که منهدم شود. این‌جا کسى به اسلام عمل نمى‏کند. بشتابید، آن‌جا را رها کنید و برگردید، بیایید این‌جا را اصلاح کنید، بشتابید و به ما بپیوندید و اگر به دنبال جهاد هستید، جهاد، همین جاست. امروز ابتدا باید خود حکومت را اصلاح کرد؛ چون این‌ها از تعالیم قرآن و سنّت فاصله گرفته‏اند”. این نشان مى‏دهد که چه قدر از انحرافات، عمدى و چقدر غیر عمدى بوده است.

از کلام حضرت‏عالى این گونه دریافت شد که نظام اسلامى به تدریج از یک حکومت مردمى، اصول‏گرا و عدالت‏خواه به یک حکومت صورى و سلطنتى تبدیل شد. اکنون سؤال این است که حکومتى که حضرت اباعبداللَّه(ع) به دنبال آن بود، چه بود و آیا در آن زمان، امکان تأسیس چنین حکومتى بود یا خیر؟

اوّلاً این که این حکومت اسلامى حقیقى، یک حکومت اسلامى ممکن بود یا رؤیا و اتوپیا بود؟ خوب، مگر بیست سال قبل از عاشورا، حکومت على(ع) در همان کوفه برقرار نبود؟ مگر سال‌ها یک حکومت دینى موفق را ندیده بودند؟! حکومت موفقى بود. قبل از آن، نزدیک به ده سال، خود پیامبر(ص)، این گونه حکومت کرده بود و نزدیک به شش ماه هم امام حسن(ع)، على‏رغم این که درگیر کوران ترور و جنگ‌هاى داخلى و خارجى بود. این‌ها نمونه‏هایى بود که قبلا عملى شده بود. پس سیدالشّهدا(ع) از یک چیز تجربه ‏نشده یا غیرقابل دسترس حرف نمى‏زد. ایشان به ‏دنبال تحقّق همان حکومتى بود که قبلا امتحان موفقى پس داده ولى براندازى شده بود.

مثال دیگرى عرض کنم که به قضیه ابوذر مربوط مى‏شود. ابوذر، از اصحاب درجه یک پیامبر اکرم‏(ص) است. ابوذر را متأسفانه بعضى این گونه تصور و تصدیق کرده‏اند که یک آدم بداخلاق، پرحرف و کم‏صبر بوده است. ابداً این گونه نیست. ابوذر، جزء عبّاد و زهّاد درجه یک است. ابوذر، کسى است که پیامبر(ص) در مورد او مى‏گوید: “کانَ أَکْثِرُ عِبادَه اَبى‏ ذَرٍّ أَلتَّفَکُر.”؛ یعنى بیشترین عبادت ابوذر، تفکّر بود.

 او انسانى شریف و اهل تفکّرات پردامنه و تأمّلات عمیق وجودى بوده است. ابوذر، هم یک انقلابى بزرگ و هم یک زاهد بزرگ است. شما مسئله تبعید ابوذر را یک پاسخ نمادین به سؤالتان تلقّى کنید. در دوره خلیفه سوم، بسیارى از افراد تبعید شدند. مالک‌اشتر تبعید شد. کمیل بن زیاد مدتى تبعید شد. غیر از ابوذر، دیگرانى هم به دلیل نهى از منکر و انتقاد اسلامى، تبعید و حذف شدند. ابوذر بر سر چه چیز درگیر شد؟! ابوذر تبعید مى‏شود و کعب‏الاَْحْبار که یک یهودى تازه‏مسلمان است و به احتمال قوى اصلاً اسلام را قبول نداشته، نظریه‏پرداز اصلى حکومت دینى مى‏شود. او تجدید نظرطلب بزرگى بوده که شروع به توجیه مذهبى سرمایه‏دارى و فاصله‏هاى طبقاتى و ظلم‌هاى اقتصادى و سیاسى مى‏کند؛ همان کسى که ابوذر با استخوانى مى‏زند و سر او را مى‏شکند و مى‏گوید: “تو یهودى‌زاده، حالا براى ما شده‏اى تئوریسین اسلام؟ و من که در همه عمر، قدم ‌به ‌قدم و نفس به نفس با پیامبر(ص) بوده‏ام، اسلام‏نشناس شده‏ام؟!”

این همان خطّ تهاجم فرهنگى و تجدیدنظرطلبى در دین بود که از جانب آنان شروع شد. اما حکومت چگونه چنین مى‏شود؟ وقتى که ابوذر تبعید مى‏شود، بخش‌نامه‏اى از طرف دستگاه ابلاغ شد که هیچ‏ کس حق ندارد با ابوذر حتى حرف بزند و او را بدرقه کند؛ یعنى باید در تنهایى مطلق بایکوت بشود و برود: “نُودِىَ فىِ النَّاسِ أَلّا یُکَلِّمَ أَباذَرٍّ وَلا یُشَیَّع”. به همه ابلاغ کردند و هیچ کس هم جرأت نکرد به بدرقه بیاید. تنها پنج تن ابوذر را بدرقه کردند: على(ع)، حسن(ع)، حسین‏(ع)، عمّار و عقیل، برادر امام على(ع) که پدر مسلم است. اما مروان آمد و با آن‌ها و ابتدا با امام حسن(ع) درگیر شد. امام حسن(ع) به گفت‏وگویى گرم با ابوذر مشغول بودند: “عموجان، صبر کن. در راه خدا مقاومت کن تا به دیدار پیامبر(ص) بروى و پیامبر(ص) از تو راضى باشد. “حَتَّى تَلْقى‏ نَبِیَّکْ وَ هُوَ عَنْکَ راضٍ”. هنگامى که امام حسن(ع) به ابوذر دل‌گرمى مى‏داد، مروان با ایشان برخورد کرد که مگر نشنیدید بخش‌نامه شده که حق ندارید بدرقه کنید و با او حرف بزنید؟ مروان صدایش را بالا برد و تهدید تندى کرد که حضرت امیر(ع) یقه مروان را گرفته و از روى اسب، پایین کشیدند و او را به زمین کوبیدند. مروان بازگشت و قضیه را به خلیفه گفت و خلیفه هم عصبانى شد. ابوذر به‏ خاطر اجتناب از درگیرى و ایجاد مضیقه براى بدرقه‏کنندگان، از آنان مى‏خواهد که دیگر همین جا از هم جدا بشویم، من نمى‏خواهم شما بیشتر از این بیایید. ابوذر مى‏ایستد و وداع مى‏کند. حضرت امیر(ع) به او مى‏فرماید: “یا اَباذَر اِنَّکَ غَضِبْتَ لِلّهِ…”؛ “تو به خاطر خدا خشمگین و درگیر شدى. خشم تو، یک خشم مقدّس و الاهى و انقلابى است. اینان براى دنیاى خود از تو ترسیدند و تو به خاطر دینت از این‌ها مى‏ترسى؛ ولى بدان اگر همه درهاى زمین و آسمان به روى کسى بسته بشود و او تقوا بورزد، خداوند، راه خروج از بن‏بست‌ها را به او نشان خواهد داد. بنابراین نترس و جز با حق، انس نگیر و جز از باطل نترس. آرام باش.”

 سپس امیرالمؤمنین(ع) به حسن(ع) و حسین(ع) مى‏گویند: با عموی‌تان خداحافظى کنید. امام حسین(ع) هم در وداع با ابوذر مى‏گویند: “عموجان، خدا مى‏تواند این اوضاع را تغییر دهد؛ اما قرار نیست چنین کند و باید ما امتحان بدهیم. اینان، تو را از دنیاى خود محروم کردند و تو از دینت حفاظت کردى. تو از آن‌چه اینان محرومت کردند، بى‏نیاز هستى و آن‌ها به آن‌چه تو دارى، محتاج‌اند. از خدا مقاومت و صبر و پیروزى بخواه و ضعف نشان مده که دین، کرامت و مقاومت مى‏آورد”.

 این همان تبعیدى است که ابوذر در بیابان آن به تنهایى شهید مى‏شود و مى‏میرد. عمار هم به ابوذر گفت: “تو اگر در دنیاى اینان با اینان شریک بودى، با تو کارى نداشتند”.

 پس مى‏بینید که این تقابل از پیش، وجود داشت و مفهوم حکومت ناب دینى هم براى کاروان کربلا روشن بود؛ چون آن حکومت دینى، تجربه شده بود. مردم کوفه و عراق و مردم جزیرهالعرب هم مى‏دانستند و مزه حکومت صالح دینى را چشیده بودند. این گونه نبود که نفهمند حسین(ع) از چه نوع حکومتى حرف مى‏زند و بگویند که حسین یک اتوپیست و آرمان‌گرای خیال‌باف است. نه، این نبود. مردم قبلاً دیده بودند که یک طرف جبهه، خط ابوسفیان است که به بنى‏امیّه گفت: “تَلَقَّفوها تَلَقُّفَ الْکُرَه”؛ با “قدرت”، مثل توپ، بازى کنید به حزب خود، حزبى که بر سر کار آمده بودند، گفت: “یادتان باشد که با حکومت و قدرت از این پس مثل یک توپ، بازى کنید و آن را به یکدیگر پاس بدهید و دیگر نگذارید حکومت از دست ما خارج شود و به دست هاشمى‏ها و علوى‏ها بیفتد”.

 اینان ظاهراً بر سر قدرت ماندند؛ ولى باطناً و واقعاً شکست خوردند. این نکته جالبى است که حتى بعد از قضیه کربلا هم صدق مى‏کند. پس از عاشورا، وقتى امام سجاد(ع) به مدینه برگشتند و ماتم‏زده بودند، یکى از همین اموى‏ها و از سران جناح‌ها به نام ابراهیم‌بن‌طلحه جلو آمد و از سر کینه‏توزى و سرزنش از حضرت سجاد(ع) پرسید: “مَنِ الْغالِب؟”؛ چه کسى پیروز شد؟ دیدى چه بر سرتان آمد؟! مى‏خواست امام را زجر و شکنجه روانى بدهد؛ اما امام سجاد(ع) به او پاسخى دادند که طنین‏اش در تاریخ تا ابد پیچیده است. فرمود: “وقت نماز که شد و مجبور شدى اذان و اقامه بگویى، و نام محمد(ص) را بر زبان جارى کنى، آن وقت خواهى دانست که چه کسى برنده شده و پیروز این نبرد است”.

 یعنى تو و همه منکران اسلام که نفاق مى‏ورزید، باز هم على‏رغم میل‌تان مجبورید نام محمد بن عبداللَّه‏(ص) را بر زبان بیاورید. این پیروزى چه کسى است؟! ما حفظ دین را مى‏خواستیم و موفق شدیم و آن را نگاه داشتیم و نگاه نیز خواهیم داشت.

 شما مى‏پرسید که حسین بن على(ع) به دنبال چه نوع حکومت دینى بود و آیا این یک حکومت ممکن بود؟ آرى ممکن بود، آن حکومت دینى که سیدالشّهدا(ع) در راه آن شهید شد، درست در قطب مقابل حکومت دینى قلابى اموى و عبّاسى قرار مى‏گرفت. على(ع) به محض آن که بر سر قدرت آمد، معاویه را عزل کرد.

 آن حکومت دینى که حسین(ع) مى‏خواست دوباره اقامه بشود، همین حکومت بود. حکومتى که حاکمش، على(ع)، مَصْقَلَهَ بْنِ هُوِیْره را که از کارگزاران خودش بود، به جرم قوم و خویش‏بازى در حکومت، گوش‌مالى داد، حکومتى که با عَلاء بن زیاد، یکى دیگر از مسئولین که خانه‏اى اشرافى براى خود ساخت، برخورد کرد. حکومتى که وقتى مُنْذِرِ بْنِ جارود، پارتى‏بازى کرد، حضرت او را کوبید. حکومتى که وقتى عبداللَّه بن زَمعه، سهم اضافى از اموال عموم و بیت‏المال براى خود خواست، حضرت امیر(ع) او را پیش چشم مردم، تحقیر کرد. حکومتى که وقتى عثمان بن حُنیف، حاکم بصره، در میهمانى سرمایه‏دارها شرکت کرد و فقط در میهمانى شرکت کرد و بر سر سفره آن‌ها نشست، او را به شدت توبیخ کرد. حکومتى که وقتى ابن‌عبّاس، پسر عموى خود على(ع)، در حاکمیّت، خطا کرد، او را در هم کوبید و گفت: به خدا سوگند، با شمشیرى تو را خواهم زد که هر کس را با این شمشیر زدم، به جهنم رفت. حکومتى که آهن گداخته به دست برادرش عقیل نزدیک کرد؛ چون سهم اضافى از بیت‏المال مى‏خواست. حکومتى که ابوالاسود دوئلى را که از اصحاب درجه یک خود على‏بن ابى‏طالب(ع) و آدم صالح و شریفى بود، از قضاوت عزل کرد؛ براى آن که صدایش را در جلسه دادگاه بلند کرده بود.

 حکومتى که حسین(ع) به‏خاطر آن شهید شد، حکومتى بود که اهل سازش و سستى نباشد. حضرت امیر(ع)، نکته مهمّى فرموده‏اند که باید این تعبیر را مجریان همه حکومت‌ها ببینند. روایت بسیار مهمّى است. فرمودند:

“کسانى مى‏توانند حکومت دینى واقعى تشکیل بدهند که اهل مداهنه و سازش‌کارى و مصانعه و ریاکارى نباشند؛ کسانى که با صاحبان قدرت و ثروت و با جناح‌هاى قوى و سرمایه‏دارها و با قدرت‌هاى داخلى و خارجى، معامله نکنند و نترسند، کسانى که محافظه‏کار نباشند”.

 آرى فقط اینان مى‏توانند. حکومتى که وقتى ابن حرمه، ناظر مالى بازار اهواز، دزدى کرد، رشوه گرفت و اختلاس کرد، حضرت امیر(ع) او را به زندان انداخت و دستور داد او را به انفرادى بردند (یعنى ملاقات ممنوع شد) و فرمود او را در نماز جمعه و جلوى چشم مردم،  شلاق بزنید نه این که مجازات مخفى کنید؛ بلکه آبرویش را بریزید. حکومتى که امام حسین(ع) مى‏خواست احیا کند، حکومتى بود که خودش و مردم قبلاً تجربه کرده بودند و در عاشورا به خاطر همان اصول کشته شد. حکومتى که وقتى ظرف‌هاى عسل از بیت‏المال یمن رسیده بود، حضرت امیر(ع) خواست همان را آن‌گونه که همه چیز را تقسیم مى‏کرد، به مساوات تقسیم کند و حتى از یک ظرف عسل هم نگذشت و گفت آن را نیز بیاورید؛ مى‏خواهیم بین فقرا توزیع کنیم. وقتى آوردند، حضرت در ظرف را باز کرد و دید که دست خورده است. از قنبر پرسید: چه کسى به این‌ها دست زده است؟ معلوم شد که یکى از نزدیکان حضرت گویا میهمان برایش آمده و قبل از تقسیم سهم دیگران، به اندازه سهم خود و نه بیشتر، عسل برداشته است. حضرت فوراً او را خواست و شلاق خود را جلوى صورت او گرفت و پرسید: به اجازه چه کسى در این عسل‌ها تصرف کردى؟ گفت: من تنها به اندازه سهم قانونى خود برداشتم و بیشتر از سهمم برنداشتم. فرمود: تو حق نداشتى زودتر از بقیه مردم بردارى. گرچه تو هم از این عسل‌ها حقّى دارى، “لَیسَ لَکَ اَنْ تَنْتَفعَ بِحَقِّکَ قَبْلَ اَنْ یَنْتَفعَ الْمُسلِمُون بِحُقُوقِهِمْ.”؛ قبل از این که سهم مردم را بدهم، تو حق نداشتى بردارى. وقتى تقسیم کردم و سهم همه را دادم، آن وقت تو هم مى‏گیرى؛ اما حق ندارى جلوتر از بقیه، صرفاً به ‏خاطر آن که از خویشان من هستى، حتى سهم خودت را بردارى!

آرى، حکومتى که وقتى شخص اول آن در کوفه، روز عید قربان، دخترش ام‏کلثوم را دید که گردن‏بند مروارید بسته، با نگاه خود به او اعتراض کرد که این چیست که بسته‏اى؟ ام ‏کلثوم گفت: این را براى سه روز از بیت‏المال، عاریه و امانت گرفته‏ام و با اجازه مسئول بیت‏المال، بوده و ضمان مالى‏اش هم بر عهده من است؛ یعنى کار قانونى کرده‏ام و عاریه است. ابن ابى‏رافع، مسئول بیت‏المال هم آمد و از ام‏کلثوم، دفاع و او را تأیید کرد و به حضرت گفت: دخترت خلاف نکرده و من در جریان هستم و کار او قانونى بوده است. حضرت رو کرد به دخترش ام‏کلثوم و گفت: “یا بنت علىّ بن ابى‏طالب، لا تَذْهَبَنَّ بِنَفسِکَ عَنِ الْحَقّ.”؛ اى دختر على، بحث نکن و بهانه نتراش تا حق را زیر پا بگذارى. خواهش مى‏کنم به دقت توجه کنید که خیلى جمله عجیبى است. حضرت امیر(ع) از دخترش مى‏پرسد:

 “أَکُلُّ نِساء المُهاجِرین تَتَزیَّن بِمِثل هذا فى هذَا العید؟”؛ آیا همه دختران و زنان شهر در روز عید قربان مى‏توانند چنین گردن‏بندى را که تو بسته‏اى، ببندند؟” حتى اگر تو از راه قانونى خارج نشده باشى، آیا همه دختران این جامعه مى‏توانند چنین گردن‏بندى ببندند؟ گفت: نه. فرمود: تو دختر خلیفه‏اى. پس تو هم حق ندارى این گردن‏بند را ببندى. شما وقتى حق دارى چنین گردن‏بندى، ببندى که همه دختران و زنان این شهر چنین امکاناتى داشته باشند؛ چون فرزند مسئولین حکومت اسلامى هستى”.

 حسین(ع) به دنبال اعاده چنین حکومت دینى است که عملى هم بود و اتوپیاى خیالى نبود، فرضیات نبود و دست کم دو سه بار تجربه شده بود؛ در عصر پیامبر(ص)، در عصر امیرالمؤمنین(ع) و در عصر امام حسن(ع) ، حکومتى که شما در عهدنامه مالک‌اشتر و سرتاسر نهج‌البلاغه مى‏توانید مختصاتش را یک به یک ترسیم بکنید که چون فرصت نیست، عبور مى‏کنیم. حکومتى که به زن اشرافى قریش و کنیز ایرانى او به یک اندازه از بیت‏المال سهم مى‏دهد و وقتى او اعتراض مى‏کند که مگر من با این اسیر مساوى‏ام؟ حضرت امیر(ع) مشتى خاک برمى‏دارد و مى‏پرسد:

 “این خاک که در دست من است، آیا این طرف با آن طرف خاک فرقى دارد؟ مى‏گوید: نه. خاک‌ها را جلوى پاى زن اشرافى مى‏ریزد و مى‏گوید: به سهم خودت و این برابرى، قانع باش. بردار و برو.”

 امام حسین(ع) مى‏خواهد چنین حکومت دینى را دوباره احیا بکند؛ حکومتى که وقتى على(ع) اصولش را اعلام کرد، به عمروعاص خبر دادند که اگر دست على(ع) برسد، تمام اموال تو را مصادره مى‏کند و تو را از اموال حرام، عریان مى‏کند؛ چنان که پوست از چوب برمى‏کنند.  خلاصه، این دینى که حسین(ع) مى‏گوید، غیر از دینى است که من و تو مى‏گوییم. این حکومت دینى که على و آل على(ع) به تبع قرآن و سنّت به دنبال آن هستند، غیر از حکومت دینى‏اى است که من و تو درباره آن حرف مى‏زنیم که در آن، همه کار مى‏شود کرد و اسمش را فقط اسم دینى مى‏گذاریم و یک عنوان مذهبى روى هر چیزى مى‏توان گذاشت. اهل‏بیت پیامبر(ص) به دنبال چیز دیگرى هستند و با این‌ها نمى‏شود ساخت. فقط باید آنان را از سر راه برداشت؛ همین. عمروعاص‏ها و معاویه‏ها، اولیاى خدا را از سر راه بر مى‏داشتند تا راحت حکومت کنند و همه آن عزیزان، شهید شدند، به زندان رفتند یا تبعید شدند.

 حکومتى که امام حسین(ع) به دنبال آن بود، حکومتى بود که در آن بشود حاکمان را نهى از منکر کرد. “اقولهم بمرّالحقّ” یعنى تندترین منتقدان دلسوز، نزدیک‏ترین رده به مسئولان باشند و کسانى که بتوانند بدون سازش‌کارى و محافظه‏کارى علیه فسادها انتقاد صادق و صریح بکنند. حکومتى که در آن، افرادى که کار بلد نیستند، شرعاً حرام و ممنوع باشد که قبول مسئولیت بکنند. حضرت امیر(ع) فرمود: “فهو خائن.”؛ یعنى کسانى که کار را نمى‏شناسند ولى مسئولیت قبول مى‏کنند، خائن هستند. حکومتى که قوم و خویش‏بازى و پارتى‏بازى و آقازاده‏بازى و این حرف‌ها در آن نیست. حکومتى که فرمود: “إِنَّمَاالْوالِى بَشَر.” حاکمان، بشرند و مثل همه بشرها در معرض خطرند و باید مراقب خودشان باشند. حکومتى که حسین(ع) به دنبال ساختن آن بود و شهید شد، حکومتى بود که سطح زندگى مسئولین درجه یک و دوى آن، وزیرش، وکیلش، رئیس جمهورش، رئیس قوه‌قضائیه، رئیس دادگسترى، رئیس مجلس و نماینده‏هاى مجلس آن در حد متوسط مردم به پایین باشد. نباید خانه‏هاى آن‌ها در منطقه بالاى شهر باشد و در کنار اشراف زندگى بکنند. این است حکومتى که حسین بن على(ع) براى تشکیل آن شهید شد. حکومتى که فرمود حاکمان آن نباید اهل مسامحه و سازش‌کارى و ریاکارى باشند. اگر کسانى در حکومت اسلامى، باندبازى و حزب‏بازى و قوم و خویش‏بازى بکنند، حضرت امیر(ع) فرمود: این‌ها محاربند و اعلام جنگ با خدا و رسولش داده‏اند. حکومتى که فرمود: “مَنْ عَدِلَ فى سُلْطانِهِ استغنى عَنْ أَعْوانِهِ.”؛ یعنى “اگر عدالت را اجرا بکنید، دیگر احتیاجى به تبلیغات و مهندسى مصنوعى افکار عمومى و جلب توجه مردم ندارید؛ بلکه خود عدالت، با صداى بلند حرف مى‏زند. اجراى عدالت، خودش حرف مى‏زند. با عمل‌تان حرف بزنید. فرمود: عدالت را اجرا کن. “وَاحْذَرِالْحَیف”؛ از ستم بپرهیز. “أَلْحیفُ یدعوا الَى السَّیْف”؛ ستم و بى‏عدالتى، زمینه شورش و درگیرى و خشونت‌هاى اجتماعى را ایجاد مى‏کند”.

 در برابر این ایده، اموى‏ها و عباسى‏ها دنبال حکومتى به ظاهر دینى بودند که کسب و حفظ قدرت به هر قیمت را تعقیب مى‏کرد و نزد آنان، نگاه غیر ارزشى و غیر ایدئولوژیک به حکومت و سیاست، اصالت داشت و صرفاً دنبال مسابقه قدرت و دنیاپرستى بودند.

 امام حسین(ع) در قیام عاشورا، به همه این ریزه‏کارى‏ها توجه داشتند و جنبش کربلا، یک عملیات استشهادى و عاشقانه بود اما صرفاً محدود در عشق نبود، باطناً یک سلوک عارفانه الى‌اللّه بود اما امام(ع) به همه آثار اجتماعى و تاریخى آن، همه آثار تربیتى، سیاسى و فرهنگى آن کاملاً توجه داشتند و این سلوک عاشقانه، در عین حال، یک رفتار عاقلانه بود و اصولاً عشق و عقل در منطق عاشورا، هووى یکدیگر و پشت به یکدیگر نیستند. عشق عاشورایى، عاقلانه است و عقل عاشورایى، عارفانه است، یک پدیده است با دو بعد، یکى بعد سلوکى و رو به خدایى و دیگرى، بعد اجتماعى و رو به خلقى، و هر دو مهم و هر دو به یکدیگر مربوط. محاسبه و عقلانیّت در عاشورا، ترک نشد بلکه رو  به اهداف الاهى، هدف‌گیرى شد.

متن پیاده شده گفت‏گویی استاد رحیم پور ازغدی در خصوص نهضت سیدالشّهدا، امام حسین بن على(ع) و آرمان شهداى عاشورا است.

منبع: موسسه طرحی برای فردا

برچسب ها

م. همت‌پور

مستندساز، نویسنده، پژوهشگر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن